تلخی ام با شیر و شکر  شیرین نمی شد

همه می گفتند توی قهوه ات شیر بریز. دوست نداشتم

سنگینی آن همه نگاه را به تخمم هم حساب نمی کردم. مهم نبود.

شال مشکی اش کنار رفته بود ، گل گوش کوچکی پیدا بود. و من غرق نگاه، و من غرق اینکه گل گوش چقدر زیباست.

آنقدر غرق که همه کیک خوردنم را مسخره می کردند .

همه مرا میدیدند . من هیچ چیز نمی دیدم.

آرزو برایم حرام بود.

(نمی دانم چه روزی از سال ۸۱ یا ۸۲ )